I became more interested in myself!

به برج خیالم خوش آمدید

در حضور تو به خود علاقه مندتر شدم.

هر آن که به شنیدن دردهایم گوش می سپاری … تاریخچه ی دل حافظه ی خود را به فراموشی می سپارد تا این لحظه را با تمام کیفیت ممکن در قلب به یادگار، ماندگار سازم.

امان از دلتنگی های تو…

9

زمان و مکان جایگاهی در افکارم نداشت. باید خود را به او می رساندم…

فارغ از تبصره ی همدردی و قاعده هایش…

در حین احوال بد دلتنگی قهقهه های جانانه ات مرا همسفر اوج ها می ساخت.

قد و قامتت را به درستی بلد بودم. گر فراسوی خیابان ها گذر میکردی، میتوانستم تورا به خوبی تشخیص دهم و کیلومتر هارا برای رسیدن به تو در عرض چند ثانیه طی کنم.

هیچ گاه اجازه ندادم فکر از دست دادنت از مرزهای قلبم خطور کند. آخر تازه طعم زندگی را می چشیدم…

نمیدانم در کدامین نقطه ی جهان به تو خواهم رسید… یا تو را از دست خواهم داد… اما امید قدرتمندی در احوال انتظارم به سر می برد…

بنظرت خود خواهیست؟!

با دلسرایی جنان خزرجی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *