رفتن به نوشته‌ها

جنان

جنان هستم.. مدتهاست همه مرا میشناسند…

تورا نمیدانم…

از نوجوانی ام که در مدرسه کرامت تحصیل میکردم تا این حال که در رشته ای تخصص یافته ام که هیچگاه به خیال نمیدیدم که سمت و سوی او پیش گیرم تا خویش را بسازم…

اگر با من معاشرت میکردی با دردسر ساز ترین آدم روی کره خاکی مواجه میشدی که عمیقا دلت میخواست از کارهایم سر در آوری…

شاید هم دلت فرار خواست.. نمیدانم…

بنظر می‌آید منطقی باشد…

امروز که به ختمش رسیده ایم شنبه بود… نمیدانم از چه برایت بگویم…

از خلال سیب زمینی های صبحگاهی که مرا به وجد آورد…از کوهنوردی و دویدن های پی در پی…از کار و مسیر اشتباهی تا آن آدمک عجیب غریب؛ که بی نهایت در چشمانش خطر را احساس میکردم.. آخر نمیدانی آنقدر خستگی روح میان چشمانش بیداد می‌زد که اندکی تا شکست فاصله ای نداشت…

اگر بگویم حقش بود خیلی بد میشود؟

آخر کسی که یه ثانیه از عمر خود را برای خود نخواهد و پی علاقه خویش نرود چه انتظار رسد…؟!

اندکی دلم برایش نسوخت…بیش تر از او عصبانی شدم… با اخمانی درهم سوی اورا پیش گرفتم و در کنارش جا گشودم و نشستم…

بنظر آمد که میخواهم جایگاه اورا بگیرم . اخمهایش را در میان چهره عبوسش حس کردم اما صورتم را برنگرداندم و با جدیت تمام به مقابل خیره شدم…

از نگاه وحشتناکش دست برنداشت…

بعد اندکی با قدرت گفتم اگر خیال کرده ای دلم به حالت سوخته و‌میخواهم کنارت برایت به ساز بیچارگی نقش بازی کنم و هرچه کسب کردم از آن تو شود، کور خوانده ای…

فقط آمده ام بگویم…میدانی کجای جهان نشسته ای؟! میدانی حقت را…

اندکی نوجوانی ات را به یادبیاور… آن‌گاه که تمام وقت را صرف آن میکردی که به دیده معلم خاص و متفاوت باشی… آنگاه که خود را برای مادرت لوس میکردی تا توجه بخری… و یا آن روز بارانی که چترت را خانه جای گذاشتی و مثل موش خیس آب شدی و شاکی از باران و رحمتش با همه زمین و زمان قهر بودی…

آخرین روزی که کارنامه های شاگردان اول را میدادند را یادت هست؟ هیچگاه یادت نمی‌شود نمرات عالی را کسب کردی و همه به تو اندوخته بودند که چقدر خوب است که تو خودتی…

اخ که چقدر برای دوستانت قیافه گرفتی و پز آن برگه مقدس را داده ای…چه کیفی دارد برتر بودن و نان زحمت را خوردن…

همه ی این هارا خوب یادت هست… میدانم…

فقط میان این فواصل کمی، خیلی دور من در تو یه تغییر بزرگ را می‌بینم…

سکوت کردم.. هیچ نمی‌گفت…

با کنجکاوی بیشتر نگاهم کرد…

انگار فکر میکرد من اورا می‌شناسم…

از زبانی که گویش از او به سمع نمی‌رسید با صدای خش دار و آلوده گفت:《چی…؟؟؟》

این بار تصمیم گرفتم به چهره اش نگاه کنم… میدانستم تاثیرگذارتر خواهم بود…

گفتم… اندکی ابروهایت خمیده شده.. چندی چروک میان پیشانی ات فرا گرفته…

گوشه نگاهت هاله ای از خستگی نشسته… انگار به اخم هایت مٌهر همیشگی چسباندی… گرد و غبار احوالت را گرفته… و همه این‌ها برمی‌گردد به آن روز بارانی که تصمیم گرفتی با رحمت و برکت خدا قهر کنی و شاکی از عالم روزت را ساختی… و حال عمرت را… مبادا تقدیرت این باشد…

تو شاگرد اول مدرسه بودی…

این حال دست فروشی که دست دوم میفروخت…

من تورا دست فروش ندیدم…

من تورا عمر فروش دیده ام…

برخیز باید برویم…تو برای اینجا نیستی… بی آنکه لحظه ای مکث کند و به حرفهایم بخندد برخواست… عجیب بود… منتظر فریادی از سوی او بودم… یا حتی طرد شدن … اما انگار مدتها بود که منتظر بود یکی بیاید بگوید و دستش را بگیرد تا خودش را پیدا کند …

منتظر ماندم تا وسایلش را در کوله اش جایی دهد… البته در دل به او آفرین گفتم چون برایش چیزی نمانده بود نسبت به کوله بزرگی که حمل میکرد تقریبا باید بگویم همه را فروخته بود…

بی آنکه حرفی به او بزنم راه افتادیم…

رفتیم و رفتیم.. حتی نمیدانستم کجا میروم و چرا میروم… قرارمان این نبود… تنها میخواستم اورا اندکی با حرفهایم از شکست دور سازم… باز هم نتوانستم عاقل باشم و دست بردم به تقدیر آدمیان…

بازارچه قدیم به چشم دیده میشد… باید برایش یه دست لباس نو میگرفتم… انقدر وجودش را چرک فرا گرفته بود که بخواهم دقیق حدس بزنم بنظر می آید یک سال و ۴ماه است که حمام نکرده است…

داخل بازار رفتیم… همه نگاه ها برگشت سمت ما… میدانستم حالش از این نگاه ها بهم میخورد… شاید باورت نشود اما دستش را گرفتم چنان محکم فشردم به معنای صمیمیت که تمامی نگاه هارا از یاد برد…

سر را بالا گرفت و با قدرت بیشتری قدم برمیداشت…

به اولین مغازه لباس مردانه رسیدیم… مقابل ویترین ایستادم… به تمامی سبک ها خیره شدم و یه نگاهی به او انداختم و وارد شدیم… از نگاه فروشنده تعجب میبارید و اندکی هم تنفر … بنظر می آمد دلش نمیخواهد از او خرید کنیم…

البته باید بگویم حق داشت…

اما قضاوت بر حسب ظاهر بدترین نگاه بود که میتوانستم برایش در ذهنم تعریفی داشته باشم… اما روزگار است و درک به دور از احوال…

با عجله تمام ستی که بنظرم آمد به این آقای خموش می آید برایش گرفتم

البته باید بگویم بنظرمان… همچنان با سکوت عهد بسته بود و با سر تکان دادن و با کمال بی توجهی تایید میکرد… دلم میخواست دستانم را ببرم درون حلقش و هرچه بغض و زخم است، بیرون کشم و فریادش را بشنوم…

با جدیت تمام گفتم این نزدیکیها حمام عمومی بلدی… باز هم به نشانه مثبت سر تکان داد و با دست اشاره کرد که از آن طرف برویم…آنقدر اعتماد به نفسش را از دست داده بود که با زبان گفتار نمی‌توانست آشتی کند… چقدر خمیده بنظر میرسید… اندکی بعد رسیدیم…

لباس هارا به او دادم و به مسئول آنجا دستورات لازم را دادم و بعد بیرون منتظرش نشستم…

دقیقا ۴۰دقیقه گذشت… هوا کم کم داشت تاریک میشد… باید برمی‌گشتم خانه…

اما طبق معمول با مادرم تماس گرفتم و به او گفتم کاری برایم پیش آمده و دیر میرسم خانه…

گفتگو که تمام شد با مردی رو به رو شدم که بسیار زیبا و خوش قامت بود فقط اندکی با گیسوان بلندش شبیه دختر شده بود… خنده ام را قورت دادم … حواسم را به او دادم و به نزدیک شدنش خیره شدم، با اخم مقابلم ایستاد و به نشانه برویم مرا به خود آورد که آقای خموش است…به یقین میتوانم بگویم شخص دیگری بود… با حیرت تمام به آرایشگاه سر کوچه راهی شدیم… مدلی که به او می امد را به آرایشگر متخصص پیشنهاد دادم…

او بی تفاوت نشست، انگار برده من بود… دلم برایش سوخت… ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید که مردانگی اش شکوفا شد… عجیب تحول را به چشم میدیدم… لبخند زدم و گفتم باید اعتراف کنم که از من قشنگتر شدی…

اخم هایش باز شد اما لبخندی پیدا نبود. حساب کردم و تشکر را به جا آوردم و به مقصدی که نمی‌دانستم کجاست راهی شدیم…

منتظر بود بگویم کجا میرویم …

با قاطعیت گفتم ماموریت من تمام شد…

و حال تورا به جهانی دعوت میکنم که تو در آن تغییر کرده ای… تو تنها نیستی… و دیگر هیچکس از اینکه کنارت بایستد فراری نیست… بوی نامطبوع به مشام هیچکس نمی‌رسد… هیچکس حق ندارد تورا به ناتوانی محکوم کند… هیچکس… حتی من…

برای شروع دوباره راه درازی پیش رو داری…

آماده ای… ؟؟

این بار منتظر بودم سر تکان دهد… نداد… کمی مکث کرد… انگار افکارش مبهوت بود… بعد چند ثانیه گفت بله آماده ام… لهجه با نمکی داشت…

گفتم یا علی… دستانم را به سویش گرفتم…

انگار منتظر نبود تنهایش بگذارم….

دستانش را جلو آورد… هر آنچه توشه داشتم کف دستانم گذاشتم و با لبخند، محکم دستانش را فشار دادم…

گفتم آقای خموش شنبه ها به وقت عصرگاهی پناهگاه همیشگی… با احوالی تازه… جویای حالت خواهم بود… بالاخره لبخند زد…

چه خوش نشست بر‌دلم لبخندش…

این دل سرایی توسط جنان خزرجی تالیف گردیده است. کپی با ذکر نام نویسنده بلامانع است.

منتشر شده در حال خوب

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید