و جنان جانانه می‌خندید

بچه که بودم، همیشه می‌خندیدم… عمیقا می خندیدم… از تهه دل… همه چی قشنگ بنظر می آمد… ذوق ها داشتم از وجودم در دنیا… همیشه حس می‌کردم همه مرا معجزه می‌دانند، وقتی لبخند می‌زنم و با روی باز از آنها استقبال می‌کنم.

از بس جانانه می خندیدم.
گاهی صدای خنده هایم تو قلبم منعکس می شد.
و آن جا غصه های پر قصه ی کودکی ام رو می شست و با خود می برد.

بزرگتر که شدم با خودم گفتم چه دنیای بزرگ و قشنگی دارم. کاش چشمانم بزرگتر بودن تا می توانستند بخش بیشتری از دنیا رو تو قاب خودشان جایی دهند و کشف کنند تمام پدیده هایی را که به من لبخند می زنند.Jenan child

اندکی که گذشت، با کودکی ام خداحافظی کردم.
بنظر می آمد دلش نمی خواهد از من جدا شود.
باید به او خیلی خوش گذشته باشد!

نوجوانی را ملاقات کردم! زمان بسیاری سپری شد، تا توانست مرا بپذیرد.
با من همانند فرزند ناتنی اش رفتار می کرد. هنوز هم دلیلش را نمی‌دانم.

تلخی های عالم، پشت پنجره زندگی ظاهر شدند! بی آنکه به آنها خوش آمد بگویم… درونم را احاطه کردند و مرا میزبان دردی ساختند که از توان و درکش قاصر بودم.

وقتی جوانی را به من سپردند، دقیقا 17 سال داشتم! از آن موقع 6 سال میگذرد و اما هنوز با او آشنا نشده ام و اندکی با او از تهه دل نخندیده ام.

بنظرت منطقی است؟!

پیری چه راحت نشین است. سریعا با من خو گرفت. از هیچ نمی هراسم… روحم پرواز خویش را اعلام نمود… دور از نظرها آرامش حاکم است… واین انتخاب من است.

به راستی می توان گفت پیری در من شرح زلیخایی است که کور است و عاشق..
ممکن است جوانی بعد از پیری سراغی از من بگیرد؟!

این حال هنوز دلم می خواهد روزی از خواب بیدار شوم و ببینم که این همه سال خواب بوده ام.
و جانانه به زخم هایی که خورده ام بخندم…

.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *