eshq

برای تویی که نیامده‌ای!

این حال که به تو می‌اندیشم دلم می‌خواهد تورا در نفس بکشم و عمیقا در آغوش بگیرم قلبی را که در من ریشه کرد، بزرگ شد و جهان را با چشمان من دید.

اگر بخواهم اندکی به حرف‌هایم گوش بسپاری خواسته‌ی بزرگی است؟

من تورا بیشتر از آنچه که می‌توان تصور کرد لمس می‌کنم. گاهی تاریکی شب را در آغوش می‌کشم و لالایی را آوازه‌ی شهر غریب می‌سازم تا احساس غربت به تو دست ندهد.

گاهی در احوالم با تو حرف می‌زنم.

آنقدر عمیق که پسر بچه‌ای صدایم را به اشتباه آشنا می‌داند.

بنظر می‌آید خاطره‌ی تلخی که از من به سراغ داری، به تو اجازه نمی‌دهد که فرصت عشق ورزیدن از جانب من را بدهی. می‌توانم حق را به تو دهم.

My dear child!

نمی‌خواهم برای محو ساختن تمام زخم‌هایی که از آن من و تو شد، قابی از فراموشی به دیوارهای کهن دل آویزان کنم…

حتی نمی‌خواهم خود را از هر بدی مستور سازم تا مبادا دیده‌ات را از دست بدهم.

پرچم صلح تورا بی هیچ ادعا و تظاهراتی خواستارم.

دنیایی که تو در آن به سر می‌بری چه رنگ و احوالی دارد؟ مردمانش چگونه مهر می‌ورزند؟

به‌راستی تجسم آن‌جا هزاران سال زمان می‌برد. فقط می‌توانم بگویم هرچه باشد، عدالت امان می‌دهد که اندیشه‌هایت در کوله‌ای از باور و درک به دوش بکشی و خدارا عاشقی کنی…

برای تویی که نیامده‌ای!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *